مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
213
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
فرورفت ؟ گفتند : لا يعلم الغيب الا اللّه . 25 پس از آن ملك گفت : من بسوى خداى خود شوم و غريب را از او بپرسم . كه او مرا خبر دهد . درحال ، ملك برخاسته ، به بتخانه درآمد كه بت را سجده آورد . بت را نيز در آنجا نيافت . چشمهاى خويشتن بماليد و گفت : اينكه مىبينم ، در خوابست يا به بيدارى ؟ آنگاه روى بوزير كرده ، گفت : اى وزير ، خداى من كجاست و اسير چه شد ؟ اى وزير پليد ، اگر تو بسوزاندن او اشارت نمىكردى ، من او را درحال ، كشته بودم . و اوست كه خداى مرا دزديده و از زندان گريخته . ناچار بايد خون خداى خود بگيرم . پس شمشير بركشيد و وزير را بكشت . و گريختن غريب را سببى بوده است عجب . و آن اين بود كه چون غريب را در پهلوى بتخانه در زندان كردند ، غريب بذكر پروردگار مشغول شد و شيطانى كه بر بتها موكل بود و با زبان آنها سخن ميگفت ، نام پروردگار بشنيد . دلش نرم شد و گفت : زهى خجالت من از كسى كه او مرا مىبيند و من او را نمىبينم . آنگاه برخاسته ، در پاى غريب افتاد و گفت : اى خواجه ، چگويم تا بدين تو درآيم ؟ غريب گفت : بگو لا إله الا اللّه ابراهيم خليل اللّه . آن شيطان ، شهادتين بر زبان راند . و نام او زلزال بن مزلزل و پدرش از بزرگان ملوك جان بود . پس از آن غريب را از بند بگشود و او را با صنم برداشته ، بر هوا شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هفتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پادشاه ، وزير را بكشت . چون سپاه ملك ماجرى بدانستند ، پرستش صنم ناخوش داشته ، شمشيرها كشيده ، ملك را بكشتند و بيكديگر حمله كردند و شمشير به يكديگر بنهادند . تا سه روز يكديگر را هميكشتند تا اينكه از ايشان جز دو مرد ، كسى زنده نماند . يكى از آن دو ديگرى را بكشت . آنگاه كودكان به آن مرد حمله كردند و او را بكشتند . و كودكان نيز